تبليغاتX
تقدیر دنیای ما

تقدیر دنیای ما

دلتنگی

سلام

 

به حکم مرد بودن یکی دیگه بلاگ ارزوهام هک شد

شاید دیگه هیچ وقت ننویسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسم

 

هیچ وقت نمی بخشمش

هیچ وقت

من عاشق بلاگم بودم

 

 بچه ها جونم به حرمت این چشای خیسم حلالم کنید

 

 

 باااااااااااااااااااااااااااااااااااااای  بایییی دوستای گلم

 

 

 

                                 ساغر

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 17:5  توسط ساغر   | 

شکستم

 

از بس که شکست و باز بستم توبه                فریاد همی کند ز دستم توبه

دیروز به توبه ای  شکستم ساغر                 امروز به ساغری شکستم توبه

خدا حافظ  

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 1:39  توسط   | 

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟ هیچکس جوابی

نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه

های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز

بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع

کرد به گریه کردن معلم اونو دید و گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟ لنا با چشمای

قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟ دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم

 معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟ معلم مکث کردو جواب داد:خب نه

 ولی الان دارم از تو می پرسم لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف

کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد

بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای

 یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم

بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر

بودم هر کاری براش بکنم هر کاری... من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره

 ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای

عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق

 هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار

 دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با

 گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی

عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم

خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین

موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی

اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم

عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم

 بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو

بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم

منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل

کنی.بعد از این موضوع عشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون

 راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد

که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر

 به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو

 اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم

مواظب خودت باش دوستدار تو

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم

جوابم واضح بود معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی لنا به

بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو

گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان لنا بلند شد و گفت: چه

کسی ؟ ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش

دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد آره لنای قصه ی ما

رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

 

 

 

 لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد


خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 12:49  توسط ساغر   | 

خدایا

 

 

خدايا چه احساس قشنگي دارم وقتي شروع هر نوشته ايي با اسم تو باشه .

 خدايا تو هموني كه گفتي وقتي دل با عشق و خرد همراه بشه دست نا اميدي ازش كوتاه مي مونه.

 ولي حالا مي خوام فرياد بزنم داره من رو انكار مي كنه . مي خوام بهت بگم چطور يك آرزو خودش رو

خاطره كرد؟ همه مي گن اميد به آينده...آينده؟...

خدايا مگه امروز من آينده ديروزم نيست پس چرا از آينده هم خیري نديدم؟

ديگه مي خوام نامه هاي فردا رو نخونده تا بزنم وبذارمش يك گوشه تا ديگه حتي آينده ايي هم نداشته

باشم . ديگه زندگي بين زنده ها خيلي برام كهنه شده مي خوام خودمو بين مرده ها جا بزنم و برم .

 شدم مثل عاشقي كه مي خواد چيزي بگه ولي سر و كاري با عشق نداره و شايد تنها كسي كه دركي

از مفهوم حرفاش داره خودش باشه.

خدايا فقط ازت مي خوام هيچوقت از حرفايي كه مي زنم پشيمونم نكن. وقتي مي خوايي از غربت و

دوري بنويسي شايد مسافرها و غربت نشين ها از همه بيشتر دوست داشته باشن كه نوشته هات رو

بخونن . ولي نمي خوام از غربت اونا بنويسم ، مي خوام از غربت خودم حرف بزنم ؛ مي خوام از جايي

بگم كه با اينكه همه رو مي شناسم و به ظاهر دوست اند ولي خيلي غريبم.

شايد غربت مثل آغاز يك نوشته بمونه آخه هميشه شروع نوشتن مي تونه خيلي سخت باشه ...

همين كه عزيزت نگاهش رو ازت بگيره و وجودش رو كنارت احساس نكني اونجا مي تونه برات آخر

غربت نشيني باشه . نمي دونم چرا اين روزا هر جا كه مي رم مردم دارن يك شعري رو

 زير لب زمزمه مي كنند ومي گند:

غربت من هر چي كه هست از با توبودن بهتره........

خداي من يعني دوري از عزيزت اينقدر مي تونه براشون قشنگ باشه

 كه حتي براش شعر هم مي گند؟

 

میخواااااااااااااااام فریاد بزنم دلم گرفته

 

                                                               خدا دلم برات تنگ شده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 18:17  توسط ساغر   | 

 

یک سال شمال کنار دریا قرار شد با بادبادکم که به زبان

 امروز کایت صدایش می کنیم دل به اسمان دهم.اما وقتی

بادبادکم که چند قدم بیشتر از پر گرفتنش نمی گذشت لای

درختهای بلند ساحل  گیر کرد فهمیدم چیزی مهم تر از ان

بادبادک برای پریدن لازم است که من ندارم و انوقت

 نمی دانم برای گیر کردن بادبادک  گریستم یا جا جا ماندنم از

 پرواز .اما حالا کنار این خاطره می نویسم و می فهمم  که به

 قول بزرگی.کودکی فرشته ایست  که به موازات رشد پا

 

                                                          

 

                                                                                              بالهایش تحلیل می رود

 

دوستای گل من یه مدتی نیستم البته هستم اما وقتم کمه ببخشید

 که زود نمیایم اپتون یا زود خبرتون نمیکنم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 17:34  توسط ساغر   | 

اس ام اس ماه رمضان

برای دانلود بررو ی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 12:14  توسط ساغر   | 

می روم

می روم

شاید فراموشم کنی

 با غصه ها هم آغوشم کنی

می روم

از رفتنم شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

می دانم

که تو از من تنها تر می شوی

آرزو دارم شبی عاشق شوی

آرزو دارم ببینی درد را

حاصل آن برخورد های سرد را

می روم

ر...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 19:35  توسط ساغر   | 

نمی دانم چرا!

 

 

 

نمی دانم چرا همه تصور می کنند افتاب را بیشتر از باران دوست دارم                      

افتاب هم خوب است اما گمان می کنم بیشتر برای گیاهان و مخصوصا گل افتاب گردان          

و کمی هم برای یخ نزدن و زندگی وگرم شدن .اما باران خیلی خیلی بیشترخوبست             

برف خوب است اما برای من هیچ وقت به باران نمی رسد اما بد هم نیست                   

شاید بخاطر اینکه همیشه تخته ی کلاس ها سیاه بود و برف سپید

 

اما نمی دانم                

                                        

  

  چرا باز باران خیلی از سپیدی بهتر است   

                                                                                  

                                                                                                     ساغر           

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 9:53  توسط ساغر   | 

مجنون

 

خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از عشق خود در آن دمید و لیلی پیش از آن که با خبر شود عاشق شد...

براي خواندن اين متن عاشقانه ،روي ادامه متن  كليك كنيد!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 19:40  توسط ساغر   | 

هنوز همون دخترکم

 

 

Iهنوز همون دخترکم

همونی که اگه تو جنگل زندگی که ادما همه درختاشو بریدن و جاش برجای بلند کاشتن

دستمو از تو دستای مهربونت رها کنی راهشو همیشه گم میکنه بی فانوس چشمات

دخترک کجا رو داره بره

جز هیچ.از دور یک کهکشون ستاره ی پر رنگ دوست دارم با یه سبد ارزوی کال رنگ انتظار

با یه دنیا گل پونه هایی که روش حک شده منتظرتم واست می فرستم

یه اسمون کبوتر از اونا که چون عاشقن هرچی ازادشون کنی بازم برمیگردن تو قفس پیش

 صاحبشون به نشونه ی پیمان سبزی که زیرکاج بلند اون کوچه ی بن بست اولا بستیم

واست می فرستم

مراقب چیزهایی که شکستند و کارشان هم نمی شود کرد

و مراقب انهایی که هنوز هم می توان مانع شکستنشان شد

باش.باز هم می نویسم اما این بار دیگر کافیست   

                                                                

                                                                                        ساغر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 3:51  توسط ساغر   | 

چقدر دوست داشتم

 

 یک نفر از من می پرسید:

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

اما افسوس که هیچ کس نبود ...

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...

آری با تو هستم ...!

با تویی که از کنارم گذشتی...

و حتی یک بار هم نپرسیدی،

چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!! 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 19:20  توسط ساغر   | 

سلام        

اما تنها به قسمت ابری ناخوداگاه بی قراریت.  مگرهنوز.

امان از نقطه چین هایی که غوغا می کنند  

قرار نبود ان وقتهای تو به این زودی ها جایشان را عوض کنند.

قرار بود همه تا اخر توی اسمان خودشان با ستاره ی خودشان بازی کنند

قرار نبود اگر کسی خیالش از وفاداری دیگری راحت شد گنجشکهای

 بی پناه حس او را با تیر و کمان عادت  نشانه بگیرد                

قرار نبود عشق هم مثل گیلاس و بوسه و عیدی اولش قشنگ باشد

قرار نبود کسی سختش باشد بگوید دوستت دارم

قرار نبود به هوای شکستن دل دیگری بماند .قرار بود هر کس

 به هوای شکستن دل خودش بماند(به کدام هوا مانده اید تا به حال؟)

قرار نبود بین عشق وقفه بیفتد.

قرار نبود عاشقی یک قرن در میان پشت تبرک چند خاطره مخمل گذشته تکرار شود

قرار نبود کسی دیر کند تاخیر کند

قرار نبود ماشین زمان طفل بی گناه دامان دو عاشق معصوم را زیر کند

قرار نبود کسی جز خودمان روی دلهایمان تاثیر کند

قرار نبود انتخابمان ما بین اسمان فردا و تردید زمین گیر کند

قرار نبود هر کس برای ستاره ی خودش لباس گرم بخرد

قرار نبود هر چه قرارنیست باشد

قرار نبود قراری باشد که قرار نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 15:11  توسط ساغر   | 

گفتمش بی تو چه باید کرد؟            عکس رخساره ی ماهش را داد

 

گفتمش همدم شب هایم کو؟             تاری از زلف سیاهش را داد

 

وقت رفتن همه را می بوسید           به من از دور نگاهش را داد

 

یادگاری به همه داد و                  به من انتظار سر راهش را داد

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 20:3  توسط ساغر   | 

مرا هر چند بشکستی

نمی خواهم شکست تو

نمی خواهم که اندوهی ببینم حتی در آن چشم مست تو.

نمی خواهم تو را هرگز نمی یابم تو را هرگز

ولی ترک خیال تو نمی دارم روا هرگز

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 19:55  توسط ساغر   | 

تبریک عجیب

 

 

 

               

و کسی گفت بهار است                              

  و من با شبنم روی برگ یک گل یاس نوشتم

ای کاش این بهاری که همه می گویند             

بی خبر می امد

شاید انوقت ز شوقش                        

 همه گل می دادیم      

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 3:3  توسط ساغر   |